تبليغاتX
به تو چه ؟!...


به تو چه ؟!...

آمدم تا چشم همه را کور وگوش همه را کر کنم

سلام.خیلی از دوستان لطف داشته و به وبلاگ بنده سر زدن اما باید با عرض پوزش از تمام دوستان مدتی فرصت بطلبم تا بتوانم از بند بیماری رهایی یافته و مثل قبل به سراغتان بیایم.

مرسی که به دیدارم آمدید.

پیغام سپید ارادتمند شما.

به امید دیدار هرچه سریع تر با شما عزیزان.

مولا علی یارتان باشد.

 

نوشته شده در پنجشنبه نهم مهر 1388ساعت 0:42 قبل از ظهر توسط پیغام سپید| |

مدتها ست بدون اینکه بدانم چرا و یا اصلا چگونه ،سکوت اختیار کرده ام.شاید زمان سکوت کردنم به عظمت و بلندای تاریخ باشداما سکوت این چند روزه ام که تنه به تنه ی ماه می زند بسیار تلخ و ناگوار است.قفلی بزرگ بر زبانم زده شده است.ذهنم مثل همیشه تراوش می کند ولی دستم خودسرانه فرمان نمی برد.بارها و بارها سوژه های متفاوتی به ذهن مبارکم رسید ولی دست نامبارکم سکوت اختیار کرد و این سکوت نا میمون به اندازه ای بزرگ بود که حتی تعدادی از دوستان و اساتیدم با زبان شوخی و جدی مرا مورد عنایت خود قرار دادند.و امشب می خواهم این سکوت را بشکنم و مثل همیشه درد دلهایم را در پوستین شعر بریزم که دیواری از دیوارش کوتاهتر پیدا نمی کنم.

پاسی از شب گذشته است و تنهایی و سکوت و تعجب خودم از سکوت ناگهانی ام مرا بر آن داشت که بنویسم پس می نویسم که شاعر و نویسنده به نوشتن معنا دارد و گرنه با یک جسد فرقی ندارد.

  17/4/1388

1:25بامداد

پیغام سپید

 چند تا عکس هم از خودم گذاشتم.آخه تاریخی هستن.

 


ادامه مطلب
نوشته شده در جمعه بیست و ششم تیر 1388ساعت 1:19 بعد از ظهر توسط پیغام سپید| |

و چه سادی دلی می شکند و می شود یک شعر...قفط بخوانید

 

بغض صاعقه ها

 

می رقصم

رندانه

مستانه

سماعی وار

و بغضی سرد را

در خویشتن خویش

آن سان که می ترکد

 


ادامه مطلب
نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم خرداد 1388ساعت 1:17 قبل از ظهر توسط پیغام سپید|

سلام.خوبید؟باز آمدم.این بار با شعری داغ آمدم. من اصولا در زندگی ام دوست ندارم.به جز معشوقه ام و پسر خاله ام () و تعدادی اندک که به تعداد انگشت های یک دست هم نمی رسند.و تمام تنهایی خود را با این ها و یادشان در دفاتر سیاه شده ام تقسیم می کنم.حال آمده ام تا شعری را به بهاری ترین فصل زندگی پسر خاله ام تقدیم کنم.البته یک معذرت خواهی هم به او بدهکارم.چندی پیش به او در یکی از پست هایم گفته بودم خنگ اما قسم به تمام تنفس هایی که با هم کشیدیم او را از خود می دانم و خود را از او.انشا الله که همیشه بهاری باشد.

 

بهاری ترین علی

 

 oدستهایش می لرزید

عرقی سرد به رویش افتاد

به زمین خورد وشکست

...
ادامه مطلب
نوشته شده در شنبه نهم خرداد 1388ساعت 11:43 بعد از ظهر توسط پیغام سپید| |

هومن هم رفت.هومن قاسمی راد یکی از نویسندگان شاعران بازیگران تئاتر و از دوستان نزدیک من رفت.او منتقد جامعه شناس و یک سیاست مدار خوب بود.هومن جان برای رفتن زود بود.خیلی زود.روحت شاد و یادت همیشه پاینده.

نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1388ساعت 9:59 قبل از ظهر توسط پیغام سپید|

سلام.خوبید؟باز آمدم تا شعری دیگر حرفی دیگر و فریادی دیگر را از قلب خسته ام برایتان به ارمغان بیاورم.مدت زیادی ست که از دیدار چهره ی محبوبم محرومم.دوری کمر انسان را خم می کند.برایمان دعا کنید تا شاید بزرگان عاقل شده و دست از بچه بازی بردارند.  

 

این شعر رو تقدیم می کنم به تمام عشاق درد کشیده و اسیر در بند افکار پوچ دیگران.

 سپیده ی عزیزم همیشه دوستت دارم

دوستان دعا یادتان نرود.

 

 

 

ادیپ ترین عقده ها

 

از ادیپ ترین عقده ها

پر کرده ای ذهنم را

و همیشه انداختمت پایین

از بلندای بلندترین زاگرس وجودم...

 


ادامه مطلب
نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1388ساعت 0:33 قبل از ظهر توسط پیغام سپید| |

سلام.خوبید؟خیلی دلم گرفته.به هر دری می زنم راه به جایی نمی برم.آخرین شعرم رو براتون می زارم.انشا الله خوشتون بیاد.البته براتون گوشه ای از متن یکی از آهنگ هایی که خیلی دوست دارم می نویسم.

کاش یکی به معشوقه ام که چندین ماه ندیدمش و کیلومتر ها ازش دورم بگه که من ایجا به یاد اون زنده ام و نفس می کشم....

(هر جا که دلی شکسته دیدی یادی ز دل شکسته ام کن

هرجا به قفس پرنده ای بود یادی ز پر و بال بسته ام کن

یادی ز دل شکسته ام کن یادی ز دل شکسته ام کن...)


ادامه مطلب
نوشته شده در جمعه یازدهم اردیبهشت 1388ساعت 6:2 قبل از ظهر توسط پیغام سپید|


Design By : Night Skin